از چهره طبيعت افسون كار

بر بسته ام دوچشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

پاييز، اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگهاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري

 

جز غم چه مي دهد يه دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من اغوشت؟